|615|
تازه از تهران خارج شدیم، خسته و لهم، خیلی له.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۱/۱۲/۲۳ ساعت 19:24 توسط 🐋
|
تازه از تهران خارج شدیم، خسته و لهم، خیلی له.
داشتم پیامکهای قدیمی رو حذف میکردم که چشمم خورد به پیامایی که بهم داده بود و خب قلبم مچاله شد.
من با رفتنِ بیصداش کنار اومدم ولی نمیتونم با دلتنگیم کنار بیام.
اینکه گاهی وقتا یهو و بیدلیل گذشته وخاطرات خوبمون پیش چشمم رژه میره اذیت کنندس.
کاش کاملا از خاطرم پاک شی، کاش چیزای کوچیک منو یادِ تو نندازن.
مریم برای فردا برام بلیط گرفت و بابا دیگه نتونست مخالفت کنه، البته که یکم غرولند کرد و خب منم بهش حق میدم.
اینکه شاخِ غول سفر تنهایی شکسته شد عالیه.
امیدوارم کمرم بتونه این ۲۴ ساعتی که توی اتوبوسم رو تحمل کنه!