|395|
از موقعی که یادم میاد سعیکردم پوستکلفت و محکم باشم
محکم در برابر همهچی
از محبتهایی که ازم دریغشد تا مصیبتهای زندگیم
از فشارهایی که درس و مدرسه بهم تحمیلکرد تا الان که غصه آیندهشغلی و هزارتا فکر دیگه داره از پا درمیارتم...
گاهی وقتا سعیکردم این حسِ اضافهبودن رو به کتف چپم بگیرم، تاحدودی موفق بودم،
ولی الان بریدم..
راستشو بخوای حس میکنم خیلی دل نازک شدم،
اونقدر زیاد که دلم سر چیزای کوچیک میشکنه..
حالِ الانم خوب نیست، انگار قلبمو از سینهم کشیدم بیرون و دارم به همه التماس میکنم به خاطر زخمهایی که روشه باهام مهربون تر باشن...
این شبا هم زیادی خواب میبینم، خواب که چه عرضکنم، کابوس
البته نه از اون کابوسایی که معمولا بعد از فیلم ترسناک میبینی
خواب میبینم تنهام،
بین یه عالمه آدمم و تنهام
همه تند تند از کنارم رد میشن و انگار من وجودندارم
مثل اینکه مرده باشم