امروز برای پروژه زنگ زدم به استاد راهنمام گفت هفته بعد یه روز هماهنگ می‌کنم همتون بیاید پیشم صحبت کنم باهاتون خیالم یکم از این راحت شد..

ولی برای کارآموزی هنوز گُنگم، آبجی‌۱ می‌گه برو تولیدی تا در ازای کار پول بهت بدن، مسئولمون می‌گه خودمون لیست می‌دیم که کجا برید، سمیه می‌گه من می‌رم مزون فلان استاد تو هم بیا تا چیزی یاد بگیریم حداقل ولی من فکر می کنم این علنا بیگاریه چون استاد سفارشای مزونشو می‌ده ما آماده کنیم! و لنگ در هوا موندم همچنان..

کلاس دوختِ‌کیف چرم هم ثبت‌نام کردم و ۴۷۰فوکینگ تومن پول دادم، هنوز معلوم نیست کِی تشکیل می‌شه، دعا می‌کنم بعد عید تشکیل‌شه تا حداقل یکم پس‌انداز کنم برای ابزارش! جدی الان وقتش نبود این کلاس رو برم ولی خب با این هزینه عمرا دیگه جایی پیدا کنم و با همین فعلا خودم رو دلداری می‌دم..

برای راهیان نور هم امروز یکم برنامه ریختیم ولی هنوز حس می‌کنم ایده لازمه، مسئولیتی که روی شونه‌ی ماست زیاده! امیدوارم تایم کلاسی که شرکت کردم نیفته توی اون زمان وگرنه مجبور می‌شم نرم و وااااقعا دلم می‌سوزه..

الانم بهم گفتن بابات رفته همینجوری برات یه لپتاب خریده ایشالا ته خوب کار کنه، کاااااش اونقدر پول داشتم تا نوشو بخرم!

آه زندگی، خیلی داری سخت می‌گذری..