دیشب توی کارگاه خوابیدیم، با این‌که چفت بخاری بودیم من یخ زدم. صبح با استخوان‌های یخ زده بیدار شدم، به سختی البته، چایی گذاشتم و صبحونه خوردیم و من رفتم پی کارام ولی چند ساعت نگذشته بود که حالم بد شد و آن‌چنان فشارم افتاد و درد داشتم که مجبور شدم زنگ زدم تا برام مسکن بیارن. بعد از اون رو هم به زور مُسکن سرپا شدم و کارو تحویل دادم بلاخره..

دارم فکر می‌کنم این سختی‌ها ارزش داره؟ البته که این روایت کوچیکی از یه روز معمولیه ولی خب نهایتش چیه‌؟ نهایت تلاش‌هام؟ احساس می‌کنم ثمر نداره..