من آدمِ گریه کردن نیستم.
قبلاً بودم؛ با هر غمی که قلبم رو لمس می‌کرد، اشکم بی‌اختیار سرازیر می‌شد.
اما حالا انگار پوست‌کلفت‌تر شدم.
انگار باید اوضاع خیلی خیلی بغرنج بشه تا بتونم اشک بریزم.
غم‌هام رو جمع می‌کنم و می‌ذارم تهِ کیسه‌ی دلم، درش رو محکم می‌بندم و طوری رفتار می‌کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما حقیقت اینه که وزن اون کیسه هیچ‌وقت سبک نشد..