موندم بین کلی کار، کلی مسئله و باید حل‌شون کنم ولی نمی‌تونم. یه بخش ماجرا پوله، و بخش دیگه روحیه و اراده خودم.

حالا این وسط کلی احساس بد دارم که بیشترش راجع‌به خودمه.

از تمامی ابعاد وجودی خودم بیزارم.

این وسط معده‌ام بهم ریخته، انگار یه تیکه سنگ بزرگ مهمون معدمه و اونجا گیر کرده!

همه‌چی پیچیده شده و من حتی نمی‌تونم برای ای روند رو به زوال خودم اشک بریزم!